بعد از ۶۵۷۴۵۳۶۵۷۴۳۰۰۶۸۵۷۴قرن سلام.........
خوبین همه؟؟؟؟؟خب چه خبر.....ای بابا چرا این جوری نگام می کنین؟؟؟؟...............................
به خدا خیلی شرمندم .غیبتم خیلی طولانی شد نه؟؟؟؟شما بزرگوارین ...شما عزیزین ...ببخشید
دیگه!!!بجاش امروز اومدم یه داستانی رو براتون بنویسم که شک ندارم که هیچ جا نشنیدید آخه یه
بنده حقیری نوشته.......راجب همون مساله ای هست که همیشه گفتم....خلاصه امیدوارم که خوشتون
بیاد...
.عشق بی پایان.
دو تا یار ...دو تا دوست و رفیق صمیمی...همدم و همراز.
۸ سال تمام در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کردند.تا این که آن روز لعنتی و شوم فرا رسید ...
باران و ترانه به گردش رفته بودند آن روز می توانست یکی از بهترین روزهای عمر آن دو باشد اما حیف
حیف که تقدیر برای این دو یک جور دیگه ورق خورده بود...
با آن تصادف لعنتی همه چیز به هم ریخت...نابود شد..دوستی...عشق...رفاقت و از همه مهم تر ترانه...
-باران
جانم...چیه ترانه جان.ای وای ...مگه دکتر بهت نگفت از رو ویلچرت بلند نشو...چرا ژوش نمیدی آخه گل
من؟!
بیا بشین می خوام باهات حرف بزنم.
بگو عزیزم ...سراپا گوشم!!!
ببین باران الان ۸ سال تمام از اون روز می گذره و خودتم می دونی که از اون روز هم من هم تو شب و
روز نداریم.هم تو سختی کشیدی هم من .اما من دیگه طاقت ندارم ..باران من نابود شدم ..می
فهمی؟جون باران بس کن..ت..تو تو تمام سالهای دوستی و رفاقتمون خیلی برام زحمت کشیدی .تو
تونستی جای اون خواهری رو که همیشه حسرتشو می خوردم برام پر کنی تو خیلی حق به گردن من داری
-ترانه تورو خدا دیگه این حرفو نزن.من وظیفمو تو این سال ها انجام دادم همین.
تو خیلی خوبی خواهر گلم !اما من دیگه راضی به این همه آزار و اذیت تو نیستم.همینطور خودم.فکر
کردی الان من خودم خیلی حال و روز خوبی دارم؟.....آدمی که نه می تونه راه بره نه می تونه کار کنه و
فقط می تونه از صبح تا شب یه جا بشینه و بخوره و حرف بزنه و بخوابه به چه درد این روزگار می خوره؟
بس کن ترانه دیگه نمی خوام چیزی بشنوم ...
نه باران تو باید به من کمک کنی.
من هر کاری که از دستم بر بیاد میکنم تو فقط بگو.
و ترانه در حالی که با دستاش اشکاشو پاک می کرد با صدایی بغض آلود گفت:
م..من..منو...منو خلاص کن.
چی...چی گفتی؟؟زده به سرت یا دیوونه شدی؟؟؟وای خدای من....
تو مگه نمی گی خیلی حق به گردنت دارم؟؟
ن ...ننکنه می خوای بگی ...
آره...آره باران .بزرگترین محبتی که می تونی در حقم بکنی.اینجوری هم منو از این جهنم خلاص می
کنی هم خودتو.باران قسم به دوستی بی همتامون اگه کمکم نکنی خودم دست به کار میشم و...
خیلی فکر کرد .تمام حرفای ترانه مثل یه پتک هر لحظه میومد تو ذهنش اما باید یه جوری جبران میکرد...
دیگه نمی تونست رنج و سختی دوستش رفیقش خواهرشو ببینه از طرفی توانایی چنین کاری رو
نداشت .وای خدای من چه کار کنم ؟باران ...عشقم...وای امکان نداره....
حرفای اون روز ترانه به حد دیوونگی روش تاثیر گذاشته بود .....احساس عجیبی داشت انگار هیچ چیز
جز راحتی و آرامش دوستش براش مهم نبود .زمانی به خودش امد که ماشه اسلحه را کشیده بود....
-جناب قاضی من فقط دینم را به دوستم به یکی از فرشتگان خدا عطا کردم همین....
اما افسوس که هیچ کس نمی خواست بفهمد که این خولسته ترانه بوده و باران هم فقط دینش را به
دوستش عطا کرده بود همین.
-دوشیزه باران منفرد در روز ۲۴ مرداد به اعدام محکوم می شود.
۲۴ مرداد....درست همون روزی که اون حادثه لعنتی اتفاق افتاد و خدا باران رو از ترانه گرفت.انگار مرگ این
دو دوست هم با هم بود.
باران هنگام بالا رفتن از پله دار اشک شوق میریخت و خدا را شکر می کرد....
................................................................................................تا بعد یا علی...